پزشکی پویندگی زندگی
"و امروز سادگی پاکترین خطای زندگیست"
چه خاکی گرفته اینجا...آخرین پستم مال خیلی وقت پیشه...یادش بخیر...اونوقتی که وبلاگو تازه باز کرده بودم...چقدر مینوشتم....چه خاطره هایی دارم....از هر خط به خط پستام....یه دنیا احساس و خاطره و تجربه...مدتها گذشته اما...همه چیز عوض شده....من هم عوض شدم...افکارم...روحیاتم....خلقیاتم...حتی درسم!علوم پایه تموم شد...تا سه چار هفته دیگه فیزیوپات میشم...فلسفه نوشتن این وبلاگ نوشتن چیزهایی بود که نمیتونستم به زبون بیارم...اما دریغ که باز هم نمیشد از همه چیز نوشت......حالا بعد از مدتها دلم هوای اینجارو کرد...گفتم برم یه دستی به سر و روش بکشم...یه زمانی اینجا برو و بیا داشتم...بی معرفتیه همینطوری ولش کنم....یه سری بهش بزنم بلکه شاید باز هم پام واشه....تا ببینیم روزگار چی پیش میاره....نمیدونم باز هم برگردم یا نه....امیدوارم که بتونم...اما اگر نیومدم....هیچی!ولش کن.در هر حال خیلی مزه داد...یاد گذشته افتادم.....یاد افکار اون موقع....یاد نوشته ها...خاطره ها....شیرینی ها...تلخی ها...ترانه ها...یاد پزشکی پویندگی زندگی...یاد باد....یادباد آن روزگاران یاد باد.
بعد از مدت ها تصمیم گرفتم که دوباره بنویسم.تصمیم گرفتم که بنویسم و بمونم.این مدت خیلی با خودم فکر میکردم.میخواستم تکلیف خیلی چیزا رو با خودم روشن کنم.باید با خودم روراست می بودم.واقعیاتو می پذیرفتم،اگر میتونستم تغییر بدم تلاشمو میکردم.اگرم نه با همه تلخیش مجبور به قبول کردنش می شدم.آره!برگشتم.برگشتم برای نوشتن...برای ثبت کردن...برای به یادگار گذاشتن...می نویسم چون باید بنویسم.چون اینطوری میتونم بهتر فکر کنم...بهتر تصمیم بگیرم...البته همچنان برای نوشتتنم در اینجا خط قرمزهای خودخواسته ای هست که سعی میکنم یه جوری دورشون بزنم...داشتم میگفتم...تکلیفمو با خودم مشخص کردم...باید اینکارو میکردم...مشغول بودن فکرم و یک استرس و اضطراب همیشگی آزارم می داد...باید به یه نتیجه ای برای خودم میرسیدم...که رسیدم...خوشبختانه....الان خیلی آرومم...فکرم بازه...تمرکزم زیاد شده دوباره....اولویت های زندگیمو مشخص کردم...میدونم باید چیکار کنم...البته همچنان موضوعات مختلفی در بیرون از خودم هستند که همچنان آزار دهنده ان...که همونطور که گفتم چون نمیتونم تغییرش بدم مجبور به پذیرشش شدم...اما دلیلی نمیشه که بهش فکر نکنم و از دیدگاه خودم نقدشون نکنم...به هرحال تصمیم این شد که بمونم...بنویسم...هر چند گه گاه...هر چند دیر به دیر...اما باشم...میدونو خالی نکنم...البته یکی از مهمترین دلایل موندنم هم محبت های بی حد و حصر دوستان عزیزم بود که ازینجا ازشون تشکر میکنم...بگذریم!آرشیو وبلاگمو که مرور میکردم به فروردین و اردیبهشت پارسال که میرسم دلم میلرزه...تلخ ترین و سیاه ترین نوشته هامو اون موقع داشتم...زمانی که از لحاظ روحی اصلا وضعیت خوبی نداشتم...یکی از بدترین دوران عمرم بود...هنوزم که یاددم میفته اعصابم خرد میشه...البته اون بحران باعث شد تا بتونم خودمو از نو بسازم و به تعریف تازه ای از خودم برسم...الان که فکر میکنم میبینم که این دوران ها خوبه که تو زندگی هر کسی پیش بیاد...باعث خودسازی اون فرد میشه...اعتماد به نفسشو بالا میبره و روش های جدیدی تو زندگیش تعریف میشه...البه اگر اون دوران مزمن نشه و بتونه پس از مدتی از حالت فاصله بگیره...بگذریم!دوران طاقت فرسای امتحانا داره شروع میشه و من در ابتدای فرجه ها هستم...درسا به شدت سنگین و حجیمه...برام دعا کنید...!
گاهی اوقات تنهایی خیلی خوبه...اگر با کسی باشه که باهات همساز نباشه،تنهایی خیلی بهتره...توی تنهایی فقط خودتی و خودت...تصمیمات،کارات،همش مال خودته...به نظرم تنهایی برای پیشرفت لازمه.البته نه اینکه از جامعه دور بشی...نه...اتفاقا باید به بقیه نزدیکتر بشی...ارتباطات بیشتر بشه...رابطه های جدیدی پیدا کنی...اما برای خودت باشی...پیش خودت باشی...خودتو گم نکنی...راهتو،هدفتو به خاطر بقیه از دست ندی...حریم خودتو حفظ کنی..محکم...به همه محبت کنی...به همه خوبی کنی...اما خودتو حفظ کنی...فکرتو،عقیدتو،روشتو نگه داری...با همه باشی ولی با هیچکس نباشی...فعلا که به این نتیجه رسیدم...!
آلبوم جدید سیاوش بی نظیر بود...بارها و بارها گوشش دادم...بهتر از این نمیشد...طوری میخونه که همه درکش میکنن...ترانه هاش به دل میشینه و هر روز بیشتر از قبل طرفدارش میشم!
در آخر به بیتی از فروغ عزیز اشاره میکنم:
گریزانم ازین مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند/ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند
همیشه عاشق روزای نزدیک به عید بودم.یه حال و هوای خاصی داشته و داره.این روزا همش دوست دارم برم بیرون.خیابونا رو نگاه کنم.مردمو ببینم.که چقدر با نشاطن.با اشتیاقن.یه برق خاصی تو چشماشونه.خنده ی شیرینی رو لباشونه.که هیچ موقع دیگه ای نیست.هیچ موقع دیگه سال اینقدر همه چیز زنده نیست.اینقدر همه چیز نفس نمیکشه.اینقدر همه چیز نمی تپه.اینقدر همه چیز خوب نیست.تو خیابون قدم میزنم و نگاه میکنم:پسربچه ای که واسه خریدن یه جفت کفش تو پوستش نمیگنجه.خانومی رو میبینم که با وسواس داره لباسی رو که شوهرش پرو میکنه برانداز میکنه.دختر کوچولویی که زل زده به تنگای بلوری پر از ماهی قرمز،انگار که این عجیب ترین و زیباترین چیزایییه که تو عمرش دیده..دختر و پسر جوونی رو میبینم که دستشون تو دست هم دارن واسه بهار زندگیشو نقشه ها میکشن. قدم میزنم.مغازه ها رو نگاه میکنم.فروشگاه هایی که همشون تا این موقع شب بسته بودن یا اگرم باز بودن حوصله جواب دادن مشتریاشونو نداشتن حالا انگار تازه کارشونو شروع کردن لباس فروشی که تا یه ماه پیش هزار تومن هم تخفیف نمیداد حالا خیلی راحت زیر قیمت جنساشو میفروشه.میوه فروشی که همیشه اخماش تو هم بود،حالابرق دندوناشو میتونم بینم.مردمی که پشت چراغ قرمز شیشه هاشونو باز نمیکزدن که مبادا یه بسته آدامس از بچه های سر چار راه بخرن حالا دارن دونه دونه شونو صدا میکنن و چندتا چندتا ازشون خرید میکنن.میرم ومیرم.از کنار رستورانا رد میشم.که سرشون شلوغ تر از هر موقع دیگه اس.و تقریبا همشون تا الان باید رزرو شده باشن.واسه روزای عید.ظهری سر وصدای بچهای مدرسه ای از تو کوچه میومد.فک کردم که بچه های الان چه حسی دارن.یاد اون موقع های خودمون افتادم.لحظه شماری میکردیم که مدرسه تعطیل شه.یاد ترقه هایی می افتم که قایمکی رد وبدل میکردیم.یاد پیکای نوروزی میفتم که هیچ وقت نذاشت عید بهمون خوش بگذره.یاد ساعتای آخر میفتم که معلما هم دیگه درس نمیدادن و مذاشتن بزنیم تو سر وکله هم.وای که بازیای داخل کلاس چه کیفی میداد...چشمم به بیمارستان میفته و جلوش وایمیسم.چند سال دیگه من باید این موقع های سال اینجا باشم.پیش مریضا.نگاه آسمون میکنم.چشامو میبندمو یه نفس عمیق میکشم و رد میشم..قدم میزنم.رو زمینو نگاه میکنم.هنوز گوشه کنارا رو زمین برف دیده میشه.هنوزم بعضی جاهای پیاده رو یخ زده است.ولی چه اهمیتی داره.بهار داره میاد.الان زمستونه.ولی همه چی رنگ وبوی بهاری داره. هوا سرده.بخار نفس آدم مشخصه.سردتر از روزای دی و بهمن نباشه،گرمتر هم نیست. ولی اصلا تاثیری رو مردم نمیذاره. نزدیک عیده.این روزا غنیمته.مردم ما کم اینجور شادیا رو تجربه میکنن.قدرشو بدونیم.لذت ببریم.مزه مزش کنیم.کاشکی همیشگی بود.کاشکی مختص همین روزا نبود.میشه بهاری بود.میشه نفس کشید.میشه زندگی کرد.حتی توی این هوای سرد.حتی توی این زمستون.
پ ن 1: الان فقط این آهنگ میچسبه:
بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهیدودی وسط سفرهی نو،
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ،
با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستهگیمو در میکنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخوردهی لای کتاب،
با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستهگیمو در میکنم!
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بتههای نور،
برق کفش جفشده تو گنجهها،
با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستهگیمو در میکنم!
عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،
با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستهگیمو در میکنم!
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی،
با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستهگیمو در میکنم!
پ ن2:خسته شدم از بس زیرپوستی نوشتم.فک کنم این وبلاگ نفسای آخرشه.
برگشتم.بعد از دو ماه و اندی.دو ماه سخت و طاقت فرسا.دو ماه طولانی.دو ماه پر از فراز و نشیب.دو ماه پر از تغییر.به جرئت میتونم بگم تو هر روزش یک جریان تازه ویک دلمشغولی تازه به وجود میومد.اونقدر ذهنم و فکرم آشفته بود که فرصت رسیدن به هیچ کاری رو نداشتم.اونقدر قدرت تمرکزم تو این برهه بالا نبود که بتونم چند کارو باهم پیش ببرم.جدا از اینها احتیاج به یک آف طولانی داشتم که بتونم بهتر و بیشتر فکر کنم.هر چند که گفتم اونقدر فرصتش پیش نیومد.بگذریم...
اولین چیزی که تو این دوماه چشمک میزد امتحانای سخت و پشت سرهم بود.اصلا میتونم بگم امتحانای ترم ما از دی شروع نشد.بلکه از اوایل آذر شروع شد.از ده نمره تغذیه گرفته تا فیزیولوژی قلب و نورو آناتومی.که هر چقدر هم میخوندیون باز کم میاوردی.اینو از اینجا میشه فهمید که وقتی به یه روز قبل از امتحان میرسیدیم امتحان یک هفته عقب میفتاد تا بلکه بشه به یه جایی رسوندش.اینجوری بود که عملا فرصت هرگونه استراحت ازمون گرفته شد و با خستگی و فرسودگی هرچه تمام تر وارد امتحانای ترم شدیم.نکات جالب توجه دیگه ای هم بودنم ثل آماری بودن امتحان تغذیه!که نمیدونم درصد افراد دیابتی تو کل دنیا یا تعداد افرادی که فلان بیماری رو در فلان سال در فلان منطقه جهان داشتن چقدر بوده چه دخلی به تغذیه داره.یا مثل سنگین و حجیم بودن غیرعادی نوروآناتومی که بعید میدونم بیشتر از ٣٠-٢٠ درصدش به دردمون بخوره از جمله ی اوناست.یادمه روز امتحان نورو نمونه سوالی که دستم بود رو میخواستم مرور کنم دیدم هیچی یادم نیست.داشت دیگه گریه ام میگرفت.واقعا هنوزم برام علامت سواله که دقیقا هدف از خوندن این همه جزییات به درد نخور چیه؟واقعا هیچ جور دیگه ای نمیشه به دانشجوها سخت گرفت؟هیچ راه دیگه ای نیست که دانشجوها بفهمن دارن پزشکی میخونن؟به خدا دانشجوهای پزشکی خود به خود زود پیر میشن،لازم نیست جلوترش بندازین!
قطبی هم رفت.بهتر که رفت.جای اون اینجا نبود.خوب شد که ایران نتیجه نگرفت وگرنه همه ی موفقیتارو آقایون به اسم خودشون میزدن و کسی تره هم برای امپراتور خرد نمیکرد.قطبی و امثال او باید برن که ما لیاقت این افراد رو نداریم.نمیتونیم و نمیخواهیم بپذیریم که یک نفر با یک سطح سواد و کلاس و شخصیت اجتماعی و حرفه ای میتونه بین ما باشه.به جای اینکه خودمونو درست کنیم میایم و اون فردو تحقیر میکنیم.به جای اینکه خودمونو بکشونیم بالا میایم اونو میکشیم پایین.چرا؟چون نمیتونیم بهش برسیم.چون دست خودمون نیست.چون عادت کردیم.ما با همون زیرآبی و روآبی و پول و امانتی و پسرخاله و سبیل و من بمیرم توبمیری ولمپن بازی و چارتا لیچار گفتن و شاخ شونه و آره و اینا راحت تریم.تو و امثال تو رو چه به این حرفا!"خوب صحبت کردن یعنی چی؟درست برخورد کردن چه معنایی داره؟احترام واسه چی؟هر کی میخواد باشه بهم بگه بالای چشمت ابروهه خردش میکنم.چی؟اطلاعات؟سواد؟برو بابا دلت خوشه!خودم درسش میکنم.با بچه ها هماهنگ کردم.ردیفه.بد جوری داره دور ورمیداره ها.حالیش میکنم....."برو قطبی.برو!برو و بگذار که از دور به تو افتخار کنیم.برو که تو نمیتونی آلوده بشی.برو که جواب همه ی بی حرمتی های به تو فقط و فقط سکوت است وبس.تاریخ در مورد تو قضاوت خواهد کرد.برو که افراد کوچیک اونایی اند که نمیتونن خودشونو با تو وفق بدن.نمیتونن مثل تو باشن.تو و امثال تو افراد بزرگی اند و سعی کردن اطرافیانشون رو هم بزرگ کنند.اما بقیه نتونستن.برو!
علوم پایه هم داره نفسای آخرشو میکشه.اینو تعداد واحدامون میگن که کمتر از سی تا مونده.البته هنوز غولی مثل باکتری هست ولی چون واحدامون دیگه اونقدر نیست،بعید میدونم اذیت کنه.بی صبرانه منتظر فیزیوپاتولوژی و کورس قلبم!قلبو خیلی دوست دارم.زندگی ساز،فعال،شاداب،بی ریا،خوش صدا،الهام بخش،باوفا،...یه خرده از بحث دور شدم!!!
این روزا به محبت و خنده رویی و بشاش بودن و انرژی دادن میگن چاپلوسی!قصوری نیست.این چیزا خیلی کم پیدا میشه.خیلیلا اصلا نمیدونن چی هست.خیلیا تا حالا باهاش برخورد نداشتن.اونایی هم که باهاش برخورد داشتن خیری ازش ندیدن.چه میشه کرد.الانه دیگه!اگه قیافت مثل برج زهرمار باشه و زبونت از نیش عقرب تیزتر و از عالم و آدم طلبکار اونموقع میشی آدم خوبه!!!!
اوکی.خوشحالم که دوباره اومدم اینجا و نوشتم.دلم تنگ شده بود.شاید بعد از دو ماه سکوت باید مطالب بیشتری مینوشتم ولی خوب چه میشه کرد.نمیشه همه چیزو و وبلاگ گفت.نوشته های کاغذی دیگه ای دارم که اگر بشه سعی میکنم بلاگی اش کنم.فعلا!
در خونتو باز میکنم.وارد حیاط میشم.موزاییک به موزاییک اینجا برام خاطرست.وجب به وجبش یادآور بهترین روزای زندگیمه.یادمه هوای اینجا همیشه یه عطر دیگه ای داشت برام.خاک اینجا یه پاکی خاصی داشت.آبش مزه دلپذیری داشت.همه چیز.همه چیزش یه جور دیگه بود.سرمو بلند میکنم.یه نگاه به درختای تو باغچت میکنم.به اون درخت توت شرابی.آخ!که من عاشق اون درختم.با اون نردبون کوتاهی که تکیش بهش بود.یادمه همه ی ذوق و شوقت این بود که نوه هات دورت جمع بشن و تو به کوچیکترا که ماها باشیم بگی برید تا توتاش نریخته بچینیدشون.ما هم با عجله از اون نردبون بالا میرفتیم و اصلا گوش نمیدادیم به صداهایی که از طرف بابا مامانامون بود که" بچه ها مواظب باشید نیفتید.همو هل ندید."آخ که چه کیفی داشت زیر اون درخت رفتن.یادمه همیشه دعوامون بود سر این که کی اول بره بالا.بعدش دستامونو پر میکردیم از توت.آخه مگه توتش تموم میشد.هنوزم که هنوزه یه همچین درخت توتی ندیدم.با اون رنگ قرمز قشنگش که تا چند روز رو دست وصورتمون میموند.بعضی موقع ها اینقدر میخوردیم و لبمون رنگ میگرفت که رومون نمیشد بریم مدرسه!یواش یواش که بزرگتر شدیم یه روز میومدیم خونه .و در یخچالو باز میکردیم میدیدیم یه کاسه پر از توت شرابی هست که تو فرستاده بودی.
وارد خونه میشم.نگام به جا نمازت میفته."بوی یاس جانماز ترمه ات"منو یاد اون نمازای قشنگت انداخت.یاد اون با صفا دعا خوندنات افتادم.یادمه وقتی نماز میخوندی یواشکی نگات میکردم مگه اینکه بتونم خدا رو ببینم.چون میدونستم یه جایی همون نزدیکیاست.یه جایی کنار تو.وقتی نماز میخوندی،خونه ات یه حال و هوای دیگه ای میگرفت.نمی دونم.همه چیز یه جور خاصی میشد.همه چی یه رنگ و بوی دیگه ای میگرفت.انگار آدم تو اون لحظه عرشو احساس میکرد.میشد تو معنویت سیر کرد.میشد عشق و معرفت رو دید.صفا و خلوص رو میفهمیدی.می فهمیدی زیبایی یعنی چی.می فهمیدی مخلوق و خالق یعنی چی.همیشه هروقت امتحانی چیزی داشتم میسپردم که برام دعا کنی.می دونستم اگر دعای تو پشت سرم باشه امکان نداره موفق نشم.نمی دونم.حالا که چند روزه رفتی اون بالا مالاها بازم منو تو دعاهات یاد میکنی یا نه؟چشمم به قرآن و کتاب دعات میفته که محال بود یه روز نخونیشون.قرآنت منو یاد اون عیدیایی میندازه که تو نوروز و غدیر بهمون میدادی.حتی حالا هم که نیستی اما عیدی بچه هات رو یادت نرفته بود که وقتی قرآنتو باز کردیم،حداقل برای بچه هات "اسکناس تا نخورده ی لای کتاب"بود.ولی اون عیدی فقط از دست تو مزه میداد گرفتنش.کی به خودش جرات میده که بخواد مثل تو اون عیدیارو تقسیم کنه؟کی میتونه خودشو جای تو بذاره؟کدوم دستی،سبکی دست تو رو داره؟کدوم عشقی،حرارت عشق تو رو داره؟کدوم نفسی،رایحه نفس تو رو داره؟اون عیدیارو چون تو میدادی ارزش داشت.چرا حداقل چند روز بیشتر صبر نکردی که خودت اونا رو بهمون بدی؟شاید اینجوری آخرین عیدی گرفتن از تو رو بیشتر مزه مزه میکردیم.
چشمم به تختخواب میفته که این روزای آخر روش خوابیده بودی.یادمه هر وقت میومدم پیشت و تو میخواستی منو بوس کنی،صورتمو میاوردم جلو.بعد تو میگفتی:"نه!فقط از پیشونی"اما روزای آخر دیگه حتی توان یک بوسه هم تو بدنت نبود و حسرت آخرین بوسه ات بر بلندای پیشونیم و در اعماق دلم باقی موند.که دیگه هیچوقت دست یافتنی نیست.
نگاه به در و دیوار خونه میکنم.هر جا رو که چشمم میفته تو رو میبینم.تو اناق پذیرایی وقتی اون بالا نشستی و ماها همه دور وبرت.یاد اون سفره هایی که به هر بهانه ای مینداختی تا بچه هات و بچه هاشونو دور خودت جمع کنی.موقعی که من به دنیا اومدم چقدر تو خوشحال و خندون بودی.اگه میدونستم فقط یک هفته بعد از بیستمین سالگرد خنده هات برای به دنیا اومدن من،اینبار این منم که باید برای از دنیا رفتن تو اشک بریزم شاید هیچوقت نمیومدم.کی میگه تو نیستی؟کی میگه تو رفتی؟تو اینجایی.همین جا.همین جا روی این صندلی.همین جا کنار اون میز.همین جا جلوی چشمم.اما برای دیدنت به جای اینکه چشمامو باز کنم باید ببندمشون و ببینمت.همین!
این هم ترانه ای برای تو و به خاطر تو:
ﺗﻮ ﻫﻤﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﺗﻮی ﻣﻮج ﺑـﻼ
واﺳﻪ ﺗﻮ دﺳﺘﺎﻣﻮ ﻗﺎﻳﻖ ﻣﻲﻛﻨﻢ
اﮔـﻪ ﻣﻮﺟـﺎ ﺗـﻮ رو از ﻣﻦ ﺑﮕﻴـﺮن
ﻗﻄﺮه ﻗﻄﺮه آب ﻣﻲﺷﻢ دق ﻣﻲﻛﻨﻢ
وای ﻛﻪ دﻟﻢ ﻃﺎﻗﺖ دوری ﺗﻮ ﻫﻴﭻ ﻧﺪاره
ﺑـﻐـﺾ ﻧـﺒﻮدن ﺗـﻮ اﺷـﻜـﺎﻣﻮ در ﻣﻴـﺎره
ای ﻛﻪ ﺑﻲ ﺗﻮ اﻳﻦ ﻛﻮﻳﺮ، ﺧﻮاب ﺑﺎرون ﻣﻲﺑﻴﻨﻪ
وﻗﺘـﻲ ﻧﻴـﺴﺘﻲ، ﻏـﻢ دﻧـﻴﺎ ﺗﻮی ﻗﻠﺒـﻢ ﻣﻲﺷﻴﻨﻪ
ای ﻛﻪ ﺑﻲ ﺗﻮ واﺳﻪ ﻣﻦ، ﻫﻤﻪ دﻧﻴﺎ ﻗﻔﺴﻪ
ﻣﺴـﻴـﺢ از ﻧـﺒـﻮدن ﺗـﻮ اﻟﺘـﻬـﺎب ﻧﻔﺴﻪ
وای ﻛﻪ دﻟﻢ ﻃﺎﻗﺖ دوری ﺗﻮ ﻫﻴﭻ ﻧﺪاره
ﺑـﻐـﺾ ﻧـﺒﻮدن ﺗـﻮ اﺷـﻜـﺎﻣﻮ در ﻣﻴـﺎره
ﺗﻮی ﺑـﻬـﺖ ﻏﻢ و ﺗـﻨﻬﺎﻳﻲ ﻣﻦ
ﺑﻪ ﺳﺮم دﺳﺖ ﻧﻮازش ﻛﺸﻴﺪی
وﻟﻲ ﺑﺎ رﻓﺘﻨﺖ ای ﻫﺴﺘﻲ ﻣﻦ
ﻫﺴﺘﻲ ﻣﻨﻮ ﺑﻪ آﺗﻴﺶ ﻛﺸﻴﺪی
وای ﻛﻪ دﻟﻢ ﻃﺎﻗﺖ دوری ﺗﻮ ﻫﻴﭻ ﻧﺪاره
ﺑـﻐـﺾ ﻧـﺒﻮدن ﺗـﻮ اﺷـﻜـﺎﻣﻮ در ﻣﻴـﺎره
بالاخره نوشتم.از چند روز پیش که امتحان اسکال داشتیم تا الان دست و دلم نمی رفت به آپ کردن.راستش از فرط خوشحالی که از دست اسکال خلاص شدم هر کاری دوست داشتم میکردم غیر از نوشتن و خوندن!هر کی باشه الان میگه انگار امتحان رزیدنتی داده.چیکار کنم خوب؟خیلی سخت بود.کلا این دو سه هفته وحشتناک بود.هنوز یه ماه نشده پشت سر هم امتحان.از فیزیو گرفته تا نورو و اسکال.خصوصا این آخریه که خیلی اذیتم کرد.عملا هر چی میخوندی یادت میرفت.که فلان استخون با چی مفصل میشه و از بهمان سوراخ چی رد میشه.تمومی هم که نداشت ماشاالله.با اینکه امتحانممم خوب دادم الان یه دونشم یادم نیست.به این میگن دانشجوی متعهد.اینه که کلا سرم شلوغ بود.پست قبلیمو نگاه کنید.چقدر غلط غولوط! داره.همش عجله ای بود.خوب خدار و شکر گذشت تاببینیم دوباره وسطای آذر میفتیم دست انداز یا نه.اونجوریا هم که بوش میاد مثل اینکه قراره دوباره عید تا عیدو تعطیل کنیم.این اختراع بی نظیر مال دوره ماست و البته فقط تو دوره خودمون هم اجرا میشه.یادش بخیر پارسال چقدر سال بالاییا کف کرده بودن از این کار ما.
عرض کنم که نمیدونم چرا تازگیا اینقدر وقت کم میاد.دیگه ٢۴ ساعت هم جواب نمیده.آدم صبح که از خواب پا میشه هزار تا برنامه میریزه برای روزش ولی شب که میخوابه اگه یه دونشو انجام داده باشه هنر کرده.چند روز پیش یکی از دوستای ترم بالایی گفت فلان فیلمو دیدی؟گفتم نه.هنوز وقت نکردم.گفت الان وقت نکنی کی میخوای وقت کنی.دیدم راست میگه ولی خوب منم دروغ نمیگفتم.گذر زمان تند شده یا من غرق روزمرگی شدم؟سرعت عقربه ها تند شده یا سرعت کندی من؟شب و روز سریع میگذره یا منم که خوابم؟بخوام یه ذره ادا در بیارم میگم:جوونی هم رفت وهیچی.
یه سوال.اصلا این شب خوابیدن و صبح پاشدن و دویدن وبلعیدن و رفتن و اومدن یعنی چی؟که چی رو بدست بیاریم؟که کجا رو فتح کنیم؟به کدوم مقصد برسیم در حالیکه هنوزم که هنوزه مبدامونو نمیدونیم؟جز اینکه هر چی بیشتر بدوییم بیشتر غرق میشیم؟بیشتر از خودمون فاصله میگیریم؟دیگرانو از خودمون دور میکنیم؟جز اینکه آسونتر که نمیشه هیچ سخت تر هم میشه؟نمیدونم که این بالا وپایینا کی هموار میشه؟این آمدو شدا کی به سکون میرسه؟نمیدونم کی میخوایم به هدفمون برسیم؟هدفی که هرچه بیشتر میدوییم دور تر میبینیمش.هدفی که که هر چی بیشتر دستمونو دراز میکنیم دور دست تر به نظر میاد.هدفی که اصلا نمیدونیم چیه.برای بدست آوردن هیچی داریم کارایی میکنیم که حتی فکر کردن بهش هم عذاب آوره.تو زندگیمون موفقیتایی بودن که هرکدومشون یه روز بزرگترین هدفمون بودن.به پشت سر که نگاه میکنیم میگیم نه بابا اونا که چیزی نیست.هرکسی میتونه اونا رو بدست بیاره.من اون هدف بزرگه رو میخوام.باید به اون برسم.حالا اون هدف بزرگه چیه و چه جوری باید بهش رسید،خدا میدونه.این یه واقعیته.تا حالا کی شده که یه روز فکر کنیم امروز همون فرداییه که منتظرش بودیم.کی شده به پله ی زیرمون نگاه کنیم و مزه مزه کنیم رسیدن به جاییو که مدتها پیش آرزوشو داشتیم.کی شده برگردیم عقب و برای پیروزی های قبلیمون جشن بگیریم؟چرا وقتی به هدفمون میرسیم به جای اینکه احساس شادی بکنیم خلا تو وجودمون رخنه کنه؟نشده که بعدش بگیم این بود که خودمو زدم کشتم واسش؟این بود اون همه زحمت و رنجی که میکشیدم؟...خوب لااقل اینا بشه تجربه.اهدافی که میدونستیم چین و کجان وراهش چیه آخر و عاقبتش میشه افسوس برای استرس ها و خستگی های بیش از حد.پس لاقل برای چیزی که اصلا نمیدونیم چیه،برای مقصدی که نمیدونیم کجاست،برای قله ای که نمیدونیم چه جوری باید فتحش کرد،برای سرمنزلی که آدرسشو هم نمیدونیم لازم نیست هرکاری از دستمون میاد بکنیم و خیلی چیزهای دیگرو زیر پا بذاریم.لازم نیست اینقدر فکرمونو مشغول بکنیم که دیگه فرصت فکر کردن نداشته باشیم.لازم نیست برای زندگی کردن،زندگی رو از دست بدیم یابرای سریعتر رسیدن، زمان رو ازدست بدیم یا برای موفق شدن،موفقیت رو از دست بدیم.به خودمون بیایم.تا دیر نشده!
پ ن١:برنامه های زیادی واسه این روزا داشتم.مدتها قبل بهش فکر میکردم که همه چیز درست انجام بشه.افسوس!
پ ن٢:ممنونم بابت محبتتون.مرسی از اینکه یک سالگی وبلاگمو تبریک گفتین.و عذر خواهی از دیر تایید شدن نظرات.
این روزا لحظه های تنهاییمو طنین دلنشین این آهنگ پر میکنه:
من خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی غربت گیج و مبهوت بین بودن و نبودن ،
عشق آخرین همسفر من مثل تو منو رها کرد حالا دستام موندن و تنهایی من
ای دریغ از من که بیخود مثل تو گمشدم , گمشدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو که مثل عکس عشق هنوزم داد میزنی تو آینه من
اه گریمون هیج ، خندمون هیچ باخته و برندمون هیچ
تنها آغوش تو موند غیر از اون هیچ
ای, ای مثله من تک و تنها دستمو بگیر که عمر رفت همه چی تویی زمین و آسمون هیچ
ای دریغ از من که بیخود مثل تو گمشدم
گمشدم تو ظلمت تن
ای دریغ از تو که مثل عکس عشق هنوزم داد میزنی تو آینه من
آه گریمون هیچ خندمون هیچ باخته و برندمون هیچ تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ
بی تو میمیرم همه ی بود و نبود بیا پر کن من رو ای خورشید دل سرد
بی تو میمیرم مثل قلب چراغ، نور تو بودی کی منو از تو جدا کرد
یکسال و یک روز از شروع "پزشکی پویندگی زندگی "گذشت.تو این یکسال حرفای زیادی زدم و خیلی چیزا رو هم نگفتم.وقتایی میشد که قلمم رو کاغذ میچرخوندم تا فقط سبک بشم.رها بشم.گره از گلوم باز کنم حتی برای چند لحظه.و این کاغذ و قلم بوده که اکثر مواقع تنها سنگ صبورم برای شنیدن ناگفته هام شده.ناگفته هایی که هیچگاه کسی از اونا باخبر نمیشه.نا گفته هایی که گاه گاه با کلی ویرایش تبدیل به نوشته هایی میشدن و رو صفحه ی وبلاگم میومدن و میان.و این نوشته ها بودن که این وبلاگ رو ساختن و تا اینجا کشوندن.بعضی وقتا دلم گرفته بود و بعضی موقع ها هم شاد و شنگول..کاملا از روی نوشته هام میشه فهمید که تو هر برهه زمانی چه حس و حال ی داشتم. بعضی وقتا با یک گره کور توی گلوم مینوشتم تا هر کلمه ی مطلبم با قطره اشکی همراه بشه و راه گلومو باز کنه.بعضی وقتا اونقدر پرانرژی و شاداب بودم که دوست داشتم این احساسمو همه پبدا کنن.بعضی وقتا هر هفته پست میذاشتمو بعضی مواقع هم به زور ماهی یه دونه.تو این یکسال بسته شدن دو وبلاگ مورد علاقم"دانشگاه با طعم باران" و "سینوس" رو شاهد بودم.وبلاگایی که مطالبشونو با ولع میخوندم.و از این که دیگه نیستن خیلی ناراحتم.اما دوباره نویسی وبلاگ های "دکترکوچولو" و "نم نم"کمی از ناراحتیمو کم کرد.نمیدونم این وبلاگ تا کی ادامه داره.صادقانه بگم بعضی وقتا به کلم میزد که ببندمش.به دلایل مختلف.نگاه آرشیوکه میکنم خاطرات مختلفی برام زنده میشه.هر کدومشو یه جا نوشتم.از خونه و کافی نت گرفته تا سایت دانشگاه و سر کلاس و تو اتو بوس و ...پستایی که خاطرات گذشته رو زنده میکردن مثل "رفیق من سنگ صبور غم هام"،پستایی که اتفاقت روز رو توش نوشتم و مسایل اجتماعی ای که به نظرم جا داشته روش فکر کنیم که اکثر پستای اخیرم مربوط به این موضوعه مثل "بگو آره بگو نه"،"لذت قدر زندگی"،"عادت میکنیم"،"خوش گذرونی"و...پستای تلخی که خودم خیلی دوستشون دارم.گر چه تو اون دورانی که اون مطالب رو نوشتم اصلا از لحاظ روحی وضعیت مناسبی نداشتم اما چون از اعماق وجودم مینوشتمشون علاقه ی خاصی بهشون دارم مثل"سین جیم"،"سیاه مشق"،"وقایع اتفاقیه"...مطالب مناسبتی هم بخشی ازنوشته هام بودن مثل "امروز روز دیگری است"،"سوگندیادمیکنم"و...در هر حال یکسال گذشت.نمیدونم سال دیگه پست دو سالگی وبلاگمو میذارم یانه اما امیدوارم تا هر جا که مینویسم یه جوری بنویسم که خودم راضی باشم.گرچه یک سانسور خودخواسته همواره مانع از این میشد که تمامی اونچه رو که در ذهن دارم بنویسم.شاید ترسم از این بوده که نمیخواستم پنهانی ترین عقایدم فاش بشن.شاید نمیخواستم که اون مطالب باعث سواستفاده ازم بشه.و شایدهای دیگر.در این اثنا نظرات و راهنمایی های دوستان عزیزم چه مجازی و چه حقیقی همیشه باعث دلگرمی من بوده و در اینجا از همشون تشکر میکنم.
بعدا نوشت:به تازگی در پست قبل نظری با نام هکر جوان گذاشته شد که ترجیح میدم جوابشو اینجا بنویسم:
این خود نظر:میبینم که همه پزشک ها و دانشجویان محترم جمهوری اسلامی اینجا جم هستن. می خواستم یکچیزی بگم. دختر خاله ی من هم دانشجوی پزشکیه. الان دیگه استاجره. از اون موقع ای که رفته دانشگاه تا الان انقدر از فساد دانشجو های ژزشکی واسم گفته که دیگه حالم داره از هر چی پزشکه بهم میخوره البته دور از جون شما. خواستم command رو بزارم تا اگه حد اقل یکیشون اینجا سر زد . بهش بگم واقعا واسه ادم هایی که انقدر از موقعقت هاشون سو استفاده میکنن متاسفم. یکم درباره ی کارهاتون فکر کنید زندگی فراتر از این چیز هاست.
با تشکر و عذر خواهی از مدیر وبلاگ
اینم جوابش:اولا که این فسادی که شما میفرمایید در بین دانشجوهای همه رشته ها هست.اگر دانشگاه رفته باشید اینو به وضوح میتونید ببینید.تازه این فساد در بین دانشجوهای پزشکی از بقیه کمتره.چون حداقلش سرشون اینقدر شلوغ هست که وقتی واسه اینکارا نداشته باشن!اگر دختر خاله شما دانشجوی پزشکیه ما خودمون دانشجوی این رشته هستیم.
دوما بر فرض که عده ای هم فاسد،خلاف عقل و انصافه که تمامی دانشجوها و قشر زحمتکش پزشکان رو زیر شلاق انتقاد بگیرید.پیشنهاد میکنم بند آخر پست قبلمو یه بار دیگه بخونید.
سوما شما حق دارید که از هرکی که میخواید حالتون به هم بخوره اما من پیشنهاد میکنم که از تنفر نسبت به پزشکا کم کنید.چون به هر حال کاره دیگه(امیدوارم همیشه سلامت باشی) اونوقت خیلی سخته که دست به دامن کسایی بشی که ازشون متنفرین.
چارما فکر کنم به جای اینکه از من عدر خواهی کنید باید از قشر زحمتکش پزشکان عذر خواهی کنید.من که کاره ای نیستم
پنجم:فکر نکنم هک کردن هم همچین کار اخلاقی باشه.نه؟
بالاخره دانشگاه شروع شد.ترم سوم.دیگه ترمک و سال صفری و اینها نیستیم و این موهبت بزرگیه.
انواع و اقسام فکرها تو سرمه.که هرکدومو اگر بخوام ادامشو بگیرم به اندازه ی یک عمر طول میکشه.بلا تکلیفی شدید،سردرگمی و شک.این شک لعنتی.یه همه چیز و همه کس.نمیدونم اشکال از منه یا یه جای دیگه میلنگه که هیچ چیزی ثبات نداره و سرجای خودش نمیمونه.دیگه نمیتونی به کسی یا به چیزی دلتو خوش کنی،اعتماد کنی بگی اشکال نداره اگر این نیست در عوض اون هست.اگر اینو ندارم در عوض اونو دارم.همین "اون"یه روزی میشه بزرگترین مشکلت.اونوقته که نمیدونی چیکار کنی.اونوقته که میمونی.اونوقته که کم میاری.اونوقته که اعصابت خرد میشه.تمرکزتو ازدست میدی.نمیدونی قدم بعدیت چیه.رفتارت عوض میشه.و دیگه نمیتونم بگم...
بد زمونه ای شده.به کسی خوبی کنی میگن وظیفشه.بدی کنی میگن چقدر عوضیه!روراست باشی میگن چقدر سادست مرموز باشی میگن چقدر آب زیر کاهه.رفیق باشی همه بهت میخندن نا رفیق باشی میخوان چشماتو از کاسه درارن.سرت تو کار خودت باشه میگن چقدر منزویه به کار همه کار داشته باشی میگن چقدر فضوله.سلام بدی جواب سلامتو نمیدن سلام نمیدی میگن سلامم میخواد. بخندی میگن چقدر لوده است اخم کنی میگن با یه من عسلم نمیشه خوردش.به یکی احترام بذاری میگن مگه کی بود احترام نذاری میگن فکر کرده کیه!به خودت برسی میگن انگار اومده مهمونی نرسی میگن چقدر شلخته است...یادمه یه بار بزرگتری بهم گفت" تو به واکنش بقیه کار نداشته باش.تو خودت باش.نگاه نکن بقیه چه جورن.تو اونی که هستی باش."این روزا "خود"بودن هم خیلی سخت شده.
آناتومی سر و گردن نفسو ازم گرفته.استاد میاد و ظرف پنج دقیقه شصتادتا اسمو میریزه وسط تا تو بخوای دومیو یاد بگیری اولی از ذهنت پریده.اطلس هم که عملا دیگه جواب نمیده.این تازه اسکاله وای به حال نورو.
یادمه یه بار سوار این"تاکسی ون"ها شده بودم.میدونید که سوار شدن این ماشینا خیلی سخته.خصوصا اگر ردیف آخر باشه.خوشبختانه اون موقع ماشین خالی بود و من ردیف اول نشستم.و دوتا صندلی کناریم هم خالی بود.ماشین راه افتاد.دو تا مسافر منتظر تاکسی بودن.ماشین وایساد واونا ردیف دوم نشستن.همینجوری ماشین پرشد تا اینکه فقط دوتا صندلی کنار من خالی موند.آخرین بار که ماشین وایساد جلوی دو تا خانوم بود .با این که هر دو تا صندلی کنار من خالی بود هی میگشتن اون عقبا ببینن یه نصف جایی هست بشینن.وقتی نا امید شدن گفتن نه آقا راننده.سوار نمیشیم.من همین جور مونده بودم.انگار که اگر کنار یه نامحرم مینشستن گناه کبیره ای مرتکب میشدن یا میرفتن جهنم و امثالهم! آخرش من دلم سوخت براشون و از تاکسی پیاده شدم و بقیه راهو پیاده رفتم تا اونا بشینن و بتونن برن بهشت!
نمیدونم زندگی به شدت تکراریه یا من گرفتار روزمرگی شدم.این روزا فقط موسیقیه که آرومم میکنه.
اونقدر علیه جامعه پزشکی تبلیغات سوء شد و به بهانه ی عده ای آدم نالایق چوب حراج به آبرو و شخصیت بقیه این فرشتگان زدند که کشته شدن دو پزشک به فاصله ی یک روز جلوی در مطبشون و کور شدن دو پرستار در یک بیمارستان به فاصله ی یک ماه جز عده ی قلیلی کسی رو متاثر نکرد.شنیدن این کلمات تلخ واقعه رو تلخ تر میکرد که "حتما خوب نرسیدن به مریضاشون.نصف پولی هم که میگیرن کار نمیکنن برای مردم". نمیدونم پزشکانی که برای خدمت به مردم همه عمرشون،جوونیشون،زندگیشون و خانوادشونو وقف میکنن اینه حقشون؟پزشکی که فقط سی و چند سال از عمرشو صرف سختی های مطالعه دروس پزشکی و من بعد از اون هم خدمت به مردم کرده اینه جوابش؟یعنی یک پزشک با هوش و ذکاوتی که داشته نمیتونسته به راه های کم دردسر تر و آسون تر برای زندگیش بره و موفق بشه؟گیریم که پول هدف بوده.راه های آسونتر و سریعتری برای پول در آوردن نبوده؟گیریم که پزشک خدای نکرده و براثر خستگی یا فشار و استرس کوتاهی کرده.در یک روز چند نفر برای راه انداختن کار شما و در حق شما کوتاهی میکنن.پس باید اونا رو هم بکشید؟نمیدونم چرا درآمد ناچیز پزشکا در برابر سختیهایی که چه در طول دوران تحصیل چه در حین کار تحمل میکنن اینقدر به چشم میاد؟و علامت سوال های دیگه.
یکی از زیبا ترین ترانه های ابی رو میخوام بذارم:
بگو نه! به خط کشیدن رو پرِ پرواز رویا
بگو نه! به سنگ پروندن به قناری به شقایق
به سیاه کردن آینه به قفس کردن مهتاب
بگو نه! به سنگسار دوتا پروانه ی عاشق
رد شو از ترس و به سایه بگو نه!
بگو نه! که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه!
بگو نه که عاشقی آسون شه!
بگو آره!
به ستاره
بذار از صدات یخ شب واشه
به رهایی بگو آره!
بگو آره که جهان زیبا شه !
بگو آره به ترانه
بگو آره به شکفتن
بگو نه! به رمز و راز و
به اشاره ها بگو نه!
تو به این نو شدن از نو
بگو آره بگو آره
به دوباره دلسپردن
به دوباره ها بگو نه!
رد شو از ترس و به سایه بگو نه!
بگو نه! که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه!
بگو نه که عاشقی آسون شه!
بگو آره!
به ستاره
بذار از صدات یخ شب واشه
به رهایی بگو آره
بگو آره که جهان زیبا شه !
| Design By : Pichak |

