امروز٢٨ آذره.حدود سه ماه از اول مهر گذشته.هممون هم حداقل یک امتحان رسمی دادیم و به طور کاملا رسمی دانشجو شدیم.

 

برداشت اول:"آخ جون!وارد دانشگاه شدم.اونم تو چه رشته ای!پزشکی...رشته ای که خیلی ها آرزوی اونو دارن.برای این روزا لحظه شماری میکردم.از این به بعد دیگه من باید یه نفر دیگه باشم.باید با بقیه فرق داشته باشم.باید یک سری ویژگی هامو تغییر بدم.دیگه دانش آموز نیستم.دیگه باید با علاقه و رغبت درس بخونم.باید برم دنبال تحقیق.باید برم دنبال مطالعه اضافه.بایدیه جور دیگه رفتار کنم.باید..."و هزاران باید دیگه که همینجوری ردیف میکنیم.میخوایم تو دانشگاه به همه جا برسیم.میخوایم با جون و دل برای پیشرفتمون تلاش کنیم.میگیم که باید سخت درس بخونیم و در آخر دانشگاهو مکانی میدونیم که میتونه همه ی خواسته های علمی و غیر علمی مارو پوشش بده و مارو به اونجا که میخوایم برسونه.

 

برداشت دوم:"بابا!بی خیال!حال داری درس بخونی؟خودمونو کشتیم تا به اینجا برسیم.حالا چی شد؟دیگه بسه.پس کی زندگی کنیم؟زندگی که همش درس نیست.چه تحقیقی!چه مطالعه اضافه ای!ولمون کن!دانشگاه هم عین همون دبیرستانه فقط یه خرده بزرگتره و کلاسا هم مختلط.همین!برای چی ویژگیامو تغییر بدم؟همینیه که هست.عین دانشجو رفتار کنم؟برو دلت خوشه!تازه پزشکی همچین رشته ای هم نیست که همه میگن."کلا همه چیزو برای خودمون منفی میکنیم.درسو زمینه ای برای موفقیت نمیدونیم.پیشرفت در علمو هم برای خودمون پیشرفت حساب نمیکنیم.مشکلاتو یکی یکی ردیف می کنیم و از زمین وزمان گلایه میکنیم.

 

برداشت سوم:میگن یک نفرو میخواستن شکنجه کنن.یه دستشو تو کوره ۱۰۰ درجه و دست دیگرشو تو مبرد ۱۰۰- درجه گذاشتن.ازش پرسیدن چه احساسی داری؟گفت:در مجموع احساس خاصی ندارم.

 

اکثرمون تو یکی از دسته های بالا هستیم.بعضیامون تا آخرش تو دسته شون میمونن و عقیدشونو حفظ میکنن بعضیا هم میونه راه نظرشون تغییر میکنه و میپرن دسته دیگه.یک سری هامون هم که اصلا تو هیچکدوم از گروه ها نیستن!!!!!!!

واقعا چی درسته؟کی درست میگه؟کدوم راه صحیحه؟دلیل عوض شدن نظرا چیه؟و هزار تا علامت سوال دیگه.

"این مطلب رو در وبلاگ گروهی بچه های دانشکده هم نوشتم."

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط پویان نظرات ()