صباحی است چند که دوران غریب ترمکی به انجام رسیده و روزگار جدیدی آغازیدن گرفته.دیگر اندک اندک خو گرفته ایم به زندگی طاقت فرسایمان.به تنش و اضطراب بی حد و حصر و خواندن کتبی بس قطور و سنگین به امید آنکه در انتهای ترم شبی را آسوده سر بر بالین بگذاریم که این نیز گذشت.بسی پوستمان به کلفتی گرایش و جسممان به نحیفی نزدیک گشته و از اندرون نیز چیزی به به لب نیاورم شایسته تر.عنقریب است که موهایمان را به آسیاب سپاریم(بعضی دیگر سپرده اند)و چون برگ های خزان زده ستبر درختان ،افتادنشان را در این سال های نزدیک عمرمان شاهد باشیم.چه گویم که هر چه گویم در وصف نگنجد و این کلمات طاق توصیف آن را ندارند!!!!چه بسیارند ایامی این چنین آنقدر که پس از فراغتمان ز تحصیل گرداگردمان رفقای سالهای دور جمعند با شغلی و منصبی و بعضا خانواده ای.حالی ما همچنان در اول وصف خود مانده ایم که این تازه صفر است و باید زین پس  چشم  را گشاده داشته در صیف و شتا و شب وروز مگر ز آزمون تخصص که آن را دستیاری نیز خوانند سربلند برون شویم.و دوباره روز از نو و روزی نیز اگر خدا خواهد از نو.آری!!!در سالیان دور ما نیز توانیم در جامعه طبیبان سر را اندک اندک علم کنیم اما چه سود که تا آن زمان دیگر توانی در این رنجور جسمی که ریز و درشتش را مدت ها بالا و پایین کرده ایم نمانده که لا اقل فیضش را برده و به قول امروزی ها حالی بکنیم.این است سرنوشت یک دانشجوی طب.اما با همه این اوصاف اگر دگر بار توانم انتخاب رشته کردن،باز هم این سنگلاخین راه را انتخاب میکنم که زاده شده ام تا در این راه قدم از قدم بردارم.و دلداده این حرفه شده ام که ای کاش بیدل بودم که هر چه میکشم از این دل است.و احدالناسی نیست که بانگ برآرد بر من که تو از چه چیز این خوشت آمده؟در کشیک ها چه دیده ای که اینگونه بی صبرانه منتظر آن هستی؟چه در لای این کتب نهفته که تو را اینگونه مسخ خود کرده؟مگر در دارالشفا  جز ناله و آه و درد است؟که تو اینگونه یومی را طلب میکنی که روز خود را در آن به شب رسانی؟خوشا که نظامی زنده نیست و گرنه منظومه ای مینوشت لیلی و مجنون وار بر شرح حال تو و این طب!!!!!

و در آخر این منم که که در تنهاییم آفریدگار را شاکرم بابت این دل که مرا اینگونه مفتون این جامه سفید یا بعضا سبز کرده.

پ ن:دوره ای طولانی بود که نه آپیده بودم.دلیلش دپی بود بس عظیم و هولناک که حوصله هر کاری را از من میگرفت.زین رو نتوانستم بیایم و به تایید نظرات گرانقدر شما بسنده میکردم.حقیر را عفو کنید.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط پویان نظرات ()