دراین بین زاهدی که سالی یک بار به شهر می آمد به او نزدیک شد و گفت:"برایمان از لذت بگو."

در پاسخ گفت:

لذت سرود آزادی است.

ولیکن خودش آزادی نیست.

لذت شکوفه ی امیال شماست.

ولی میوه ی آن نیست.

ژرفایی است که بلندی را ندا میدهد.

ولی نه ژرفاست نه بلندا.

لذت پری است که از قفس رها شده،

ولی فضای آزاد و رها نیست.

آری،به راستی لذت سرود آزادی است.

مرا به شادی برمی انگیزد که آرزو کنم در ژرفای قلب خود با آن ترانه خوان شوید ولی نمیگذارم دلهای خود را به نابودی تسلیم کنید.

                                                       ***

گروهی از جوانان شما لذت را بیش از هر چیز دیگری میخواهند و به همین دلیل حکم به تنبیه و تادیب آنها میدهید.

اما من نه تادیب میکنم و نه حکم میدهم،اما از آنها میخواهم که جست و جو و کندوکاو کنند.

لذت را در جستجویشان می یابند ولی فقط لذت را نمی یابند،لذت هفت خواهر دارد که کوچکترین آنها از لذت بسی زیباتر است.مگر نشنیده اید که مردی زمین را میکند تا ریشه ها را از اعماقش بیرون بکشد و گنجی بزرگ یافت؟

                                                     ***

و گروهی از پیران شما با تاسف لذت های جوانی را یاد میکنند،همچون خطایی که هنگام مستی و بی خبری از آنان سر زده.

ولی تاسف به راستی ابری  است که فکر را میپوشاند،و آنرا ادب نمی کند.

آنها باید لذت های خود را با سپاس و شکر به یاد آورند همانطور که دروی محصولاتشان را در تابستان به یاد می آورند.

لیکن اگر تاسف به آنها تسلی میدهد پس بگذار تسلی یابند.

                                                     ***

و گروه سومی هم هستندکه نه جوان هستند که به جستجوی لذات جدید برخیزند و نه پیرند که یاد خوشی های جوانی بنمایند.

ولی از ترس جستجو و درد یادها،از همه ی لذات روی برمیگردانند،تا مبادا روح خود را بیازارند یا آن را بیهوده بگذارند.

اما روی گرداندن از لذت درست مثل لذت برای تاسف خوردن آنهاست.و به همین دلیل آنها گنج خودشان را می یابند با آنکه با دستهای لرزان دنبال ریشه میگردند.

ولی ای عابد گوشه گیر میتوانی به من بگویی،کیست که بتواند صفای روح را تیره کند؟

با آنکه بهره بردن از لذت ها را از خویشتن دریغ داشته ای دست هایت برای لذتی که در امانات وجودت قرار دارد بی قرار و لرزان است.

آیا بلبل میتواند صفای سکوت شب را تیره کند،یا کرم شب تاب نور آسمان را؟آیا شعله ی آتش یا دودش بر وزش باد سنگینی میکند؟یا فکر میکنید که روح،برکه ی آرامی است و میتوانید با عصای خود آنرا بر آشوبید؟

چه کسی میداند لذتی را که امروز از بین رفته تا فردا به سویش باز می گردد؟

زیرا بدن تو نیازهای ضروری خود و میراث واقعی اش را میشناسد،و کسی نمیتواند فریبش دهد.

آری،تن شما ساز روح شماست.

و فقط شما میتوانید با آن نغمه های دل انگیز یا صداهای گوشخراش بنوازید.

شاید در دل بپرسید:"چگونه لذات خوب و بد را از هم بازشناسم؟"

به سوی کشتزارها و باغ بروید و ببینید که لذت زنبورعسل در جمع کردن شهدگل است.

لذت گل هم دادن شهد به زنبور است.

زنبور معتقد است که گل چشمه ی زندگی است.

و گل ایمان دارد که زنبور فرستاده ی محبت زندگی بخش است.

زنبور و گل هر دو می دانند که قبول لذت و هدیه ی آن نیازهایی است که ناگزیر از آنند تا زندگی خود را از آن سرشار سازند.

                                                 ***

آری،ای فرزندان اورفلیس،در لذت های خود چون زنبور و گل باشید.

                                                                                       ازکتاب"پیامبر"

                                                                                    جبران خلیل جبران

   

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط پویان نظرات ()