عید ٨٨:درگیردرسم.سرم خیی شلوغه.همه میرن دید و بازدید و من باید به خاطر کنکور خونه بمونم.واقعا خسته شدم.دیگه نگاه کتاب میکنم حالم به هم می خوره.چاره ای نیست.باید تحمل کنم.همش ٣ ماه مونده.من که این چندماه یا بهتره بگم چندسالو با تلاش گذروندم این ٣ ماهم میتونم.فقط خدا کنه سال دیگه این موقع منم با بقیه بتونم برم مهمونی و تو عید خوش بگذرونم.

عید ٨٧:امسال امتحان نهایی دارم.تو کنکور تاثیر داره.باید درس بخونم تا هم خوب از پس امتحان نهایی بربیام هم یواش یواش  عادت کنم.یه دو سه جایی رفتم.ولی تو مهمونی هم همش حواسم به درسم بود.بچه های فامیل دور و برم دارن بازی میکنن.چه بیخیالن!خوش به حالشون.

.

.

.

عید ٨۴:خونه ی مادربزرگمیم.همه ی فامیل جمعن.بچه ها بازی میکنن.دنبال هم میکنن.قایم باشک...استپ هوا و....منم میخوام مثل اونا بازی کنم.میخوام خوش بگذرونم.ولی دیگه من دارم بزرگ میشم.افت داره که منم مثل اونا بدوبدو و سروصدا کنم.باید مودب و با شخصیت باشم.آها فهمیدم!با پسرعموم که هم سن خودمه اسم فامیل بازی میکنم.که مودبانه وبزرگانه است.ولی استپ هوا یه کیف دیگه ای داره.حیف!

.

.

.

.

عید٧٨:داریم با بچه ها گرگم به هوا بازی میکنیم.از بس دویدم دارم میمیرم.عرق از سر و صورتم میچکه.تازه بعدشم میخوایم بریم فوتبال.چند دقیقه پیش خاله ام گفت بچه ها کمتر سر و صدا کنید.یه ذره ای ساکت شدیم.ولی باز شروع کردیم.وای که  چقدر این چند روز خندیدم.الان خواهرم داره با دختر خالم اسم فامیل بازی میکنه.خیلی دلم میخواد برم با اونا بازی کنم ولی خیلی سخته.بلد نیستم.من خیلی پسر خاله هامو دوست دارم.الان همشون دانشگاه میرن.پیش بزرگترا میشینن و با اونا صحبت میکنن.خوش به حالشون!کاس منم یه روز مثل اونا اینقدر بزرگ بشم که بتونم تو مهمونیا کنار بزرگا بشینم.ای خدا!پس کی بزرگ میشم؟

و امسال عید 89:بعد از مدتها دوباره با فامیل دور هم جمع شدیم.یاد پارسال بخیر!چقدر سخت بود.ولی مثل اینکه الان سخت تره!حدود 2 ساعته که صاف و اطوکشیده روی صندلی نشستم و به مباحثه افراد فامیل گوش میدم.یه ذره که دقت میکنم میبینم نه من که همه ی هم سن و سالای من و همبازی های گذشتم هم همین شکل رو دارن.هممون با یه لبخند تصنعی به لب نشستیم و گاه گداری حال و احوالی از هم میپرسیم که دانشگاه چه خبر و بادرسا چی میکنی و از این حرفا!اصلا باورم نمیشه که ما همون بچه های شلوغ کاری بودیم که صدای خندمون بزرگا رو عاصی میکرد،شیطونیامون تمومی نداشت و خستگی ناپذیر انواع و اقسام بازیا رو میکردیم.پس چی شد؟آدم بزرگی اینه که من دعا میکردم یه اون برسم؟یعنی من بچگیام آرزو داشتم که عیدا دیگه اون طراوت و شادابی و احساس رو نداشته باشم؟یعنی میخواستم که اینقدر از هم سن وسالام دور بشم؟در عوض چیزایی که از دست دادم چی بدست آوردم؟؟؟؟

دور و برم پر از بچه هاییه که دارن بازی میکنن.با فراغ بال از تمام چیزاهایی که الان بین ما و بین این صندلی ها وجود داره.از همه ی چیزایی که مارو اینقدر از هم دور کرده که دیگه نمیتونیم مثل اون روزا بخندیم،حرف بزنیم و...و زندگی کنیم!یعنی الان تو فکر اون بچه ها هم رویای بزرگ شدن پر میزنه؟

پ ن:چند وقت پیش فیلمی میدیدم به نام irreversible .این روزا بیشتر از همیشه یاد اون فیلم می افتم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط پویان نظرات ()