می گویم:چرانشسته ای؟

می گوید:توان بلندشدن ندارم.

می گویم:چرا تلاش نمیکنی؟

می گوید:تلاش باید نتیجه ای داشته باشد.

می گویم:چرا غمگینی؟

می گوید:من لیاقت غم را ندارم.

می گویم:چرا شاد نیستی؟

می گوید:یاد نگرفته ام.

می گویم:چرا عقلتو به کار نمیندازی؟

می گوید:آزمودم عقل دوراندیش را/عاقبت دیوانه سازم خویش را

می گویم:اینجوری جوونیتو هدر میدی!

می گوید:در لغت نامه زندگی من جوانی معنا نشده.

می گویم:دقیقا چی میخوای؟

می گوید:تا کنون به خواسته هایم نرسیده ام.پس طرحشان بی فایده است.

می گویم:مثبت نگاه کن.

می گوید:من واقعیت را نگاه میکنم.

می گویم:نیمه پر لیوانو ببین.

می گوید:لیوان را نشانم بده.

می گویم:برو عاشق شو.

می گوید:عشق را برایم تعریف کن.

می گویم:در حال زندگی کن.

می گوید:تا بخواهم آن را بفهمم به گذشته تبدیل شده.پس حالی وجود ندارد.یا گذشته است یا آینده.

می گویم:بر او توکل کن.

می گوید:بر که توکل کنم؟!

می گویم:پس برو بمیر.

می گوید:مرگ با زندگی معنی می یابد.

دقیقا یادم نمیاد جوابی نداشتم که بهش بدم یا حوصله ادامه بحثو نداشتم.راهمو گرفتم و رفتم.بین راه آین آهنگ محبوب ترین خواننده ام رو زیر لب زمزمه میکردم:(به سبک پدر و البته با اجازه او)

 من میگم منو شکستن،چشم فانوسمو بستن

تو میگی خدا بزرگه ماهو میده به شب من

من میگم آخه دلم بود اونکه افتاده به خاکت

تو میگی سرت سلامت،آینه هات زلال و پاکه

اینه که فاصله هارو نمیشه با گریه پر کرد

یکیمون بهار سرخوش یکیمون پاییز پردرد

من میگم فاصله برگه بین دستای تو تا من

تو میگی زندگی اینه فاصله عشق تو با من

من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم

تو میگی فرقی نداره من که چیزی نمی بازم

من میگم اینجارو باختی عمری که رفته نمیاد

تو میگی قصه همین بود تو یه برگی توی این باد

                     

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط پویان نظرات ()