خوش گذروندن یعنی چی؟چه جوری میشه خوش گذرونی کرد؟یه سری تو لغتنامه میزنم شاید معنیشو پیدا کنم.به نظر من خوش گذروندن یعنی این که راحت تو سواحل قناری دراز بکشی و حمام آفتاب بگیری.یا توی سالن رقص یه کشتی مجلل باشی و عرض اقیانوس اطلسو طی کنی.یا اینکه زیر برج ایفل وایسی و عکس بندازی یا توی قایق بشینی و خیابونای ونیزو گز کنی.یا این که توی بالکن ویلای تابستونیت بشینی و یه فنجون قهوه بخوری.یا با دوستان دور هم جمع شید و با هم گلف بازی کنین.و بعدشم برید دنبال...! یا اینکه شبو توی دیسکوهای دوبی بگذرونی یا توی صحراهای آفریقا بری و شیر و ببر و زرافه و این جورحیوونا رو از نزدیک زیارت کنی!یا  توی یه  BMW X3 بشینی و صدای آهنگتو زیاد کنی و بزنی جاده چالوس.پس چرا پیداش نمیکنم...یا وقتی خسته ای بپری توی استخر چند هزار متری!خونه ات و آب بازی کنی.توی هوای مه گرفته  لندن هم خیلی حال میده وقتی داری برج بیگ بنو تماشا میکنی.یا وقتی داری روی دیوار چین قدم میزنی و اصلا به این فکر نمیکنی که داری روی جسد هزاران آدم مثل خودت راه میری.خیلی خوبه وقتی توی یه هواپیمای لوکس نشستی و یه مهماندار زیبا برات نوشیدنی!!!میاره.لذت شب های پاریسو وقتی بوی عطر و ادکلن توی فضا میپیچه رو با هیچی نمیشه عوض کرد.ایناهاش بالاخره پیداش کردم.اینجا نوشته:

خوش گذروندن یعنی اینکه شبا بخوابی و ظهر ساعت دوازده از خواب بلند شی.یااینکه وقتی از باشگاه بر میگردی خسته و کوفته بری زیر دوش آب گرم. یا اینکه بی صبرانه منتظر نمره ی اناتومیت باشی تا A شدنت مسجل بشه یا شبا توی بالکن طاق باز بخوابی در حالیکه یه نسیم ملایم به صورتت میخوره و نور ماه توی چشمات میخوره. خوشگذرونی یعنی زیر کولر لم دادن و یه قاچ هنونه ی خنکو با ولع گاز زدن،یه پک کامل از فیلمای اسکورسیزی و نولان و اسپیلبرگ و ریدلی اسکات داشتن و روزی یه دونشو بالا دادن،با رفقا قدم زدن  ویاد خاطرات گذشته رو زنده کردن، بعضی شبا توی یه رستوران خوب با یه نفر! شام خوردن،با دوستات دور هم جمع شدن و و چند دست شلم زدن،صبحا بی هدف به خیابون رفتن و آفتاب تابستونو با همه ی وجود حس کردن.خوش گذروندن یعنی سالی یکی دوبار شمال و جنوب رفتن و اگرم شد یه سری هم اونطرف آب زدن.خوش گذروندن یعنی وبگردی کنی،وبلاگای بقیه رو بخونی،دوستای جدید پیدا کنی،سایتای مختلفو زیر و رو کنی،چت کنی و اگر شد وبلاگتو آپ کنی.خوش گذرونی یعنی این که حس کنی که داری خوش میگذرونی.خوش گذرونی یعنی احساس کنی چیزی رو که باید احساس  کنی.خوش گذروندن یعنی این!

پ ن1:سی خط نوشتم.چهل خط سانسور کردم.گفتم آخه این طرفا ممکنه افراد زیر هجده سال هم رد بشن.بد آموزی داره!شرمنده ی افراد بالای هجده سال!

پ ن2:دیر آپ کردنمو به بزرگی خودتون ببخشید.آخه باید یه ایده ی خوب به ذهنم برسه تا بنویسم.همینجوری نمیتونم.

پ ن3:خوندن رباعیات خیام رو به هرکسی که خوندن بلده توصیه میکنم.

پ ن4:گاهی اوقات رنگ فونتم عوض میشه.خواستم بگم من اون رنگی نمینویسم.اشکال از پرشین بلاگه.

پ ن5:اینم شاهکار معین:

پس از اون غروب رفتن،اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر،تو بیا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن،چکه کن رو باور من

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

اسمتو ببخش به لب هام،بی تو خالیه نفس هام

قد بکش رو باور من،زیر سایه بون دستام

خواب سبز رازقی باش،عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخی شب،تو طلوع زندگی باش

من پر از حرف سکوتم،خالیم رو به سقوطم

تو و آبی عشقت،تشنه ام کویر لوتم

نمیخوام آشفته باشم،آرزوی خفته باشم

تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط پویان نظرات ()