بالاخره دانشگاه شروع شد.ترم سوم.دیگه ترمک و سال صفری و اینها نیستیم و این موهبت بزرگیه.

انواع و اقسام فکرها تو سرمه.که هرکدومو اگر بخوام ادامشو بگیرم به اندازه ی یک عمر طول میکشه.بلا تکلیفی شدید،سردرگمی و شک.این شک لعنتی.یه همه چیز و همه کس.نمیدونم اشکال از منه یا یه جای دیگه میلنگه که هیچ چیزی ثبات نداره و سرجای خودش نمیمونه.دیگه نمیتونی به کسی یا به چیزی دلتو خوش کنی،اعتماد کنی بگی اشکال نداره اگر این نیست در عوض اون هست.اگر اینو ندارم در عوض اونو دارم.همین "اون"یه روزی میشه بزرگترین مشکلت.اونوقته که نمیدونی چیکار کنی.اونوقته که میمونی.اونوقته که کم میاری.اونوقته که اعصابت خرد میشه.تمرکزتو ازدست میدی.نمیدونی قدم بعدیت چیه.رفتارت عوض میشه.و دیگه نمیتونم بگم...

بد زمونه ای شده.به کسی خوبی کنی میگن وظیفشه.بدی کنی میگن چقدر عوضیه!روراست باشی میگن چقدر سادست مرموز باشی میگن چقدر آب زیر کاهه.رفیق باشی همه بهت میخندن نا رفیق باشی میخوان چشماتو از کاسه درارن.سرت تو کار خودت باشه میگن چقدر منزویه به کار همه کار داشته باشی میگن چقدر فضوله.سلام بدی جواب سلامتو نمیدن سلام نمیدی میگن سلامم میخواد. بخندی میگن چقدر لوده است اخم کنی میگن با یه من عسلم نمیشه خوردش.به یکی احترام بذاری میگن مگه کی بود احترام نذاری میگن فکر کرده کیه!به خودت برسی میگن انگار اومده مهمونی نرسی میگن چقدر شلخته است...یادمه یه بار بزرگتری بهم گفت" تو به واکنش بقیه کار نداشته باش.تو خودت باش.نگاه نکن بقیه چه جورن.تو اونی که هستی باش."این روزا "خود"بودن هم خیلی سخت شده.

آناتومی سر و گردن نفسو ازم گرفته.استاد میاد و ظرف پنج دقیقه شصتادتا اسمو میریزه وسط تا تو بخوای دومیو یاد بگیری اولی از ذهنت پریده.اطلس هم که عملا دیگه جواب نمیده.این تازه اسکاله وای به حال نورو.

یادمه یه بار سوار این"تاکسی ون"ها شده بودم.میدونید که سوار شدن این ماشینا خیلی سخته.خصوصا اگر ردیف آخر باشه.خوشبختانه اون موقع ماشین خالی بود و من ردیف اول نشستم.و دوتا صندلی کناریم هم خالی بود.ماشین راه افتاد.دو تا مسافر منتظر تاکسی بودن.ماشین وایساد واونا ردیف دوم نشستن.همینجوری ماشین پرشد تا اینکه فقط دوتا صندلی کنار من خالی موند.آخرین بار که ماشین وایساد جلوی دو تا خانوم بود .با این که هر دو تا صندلی  کنار من خالی بود هی میگشتن اون عقبا ببینن یه نصف جایی هست بشینن.وقتی نا امید شدن گفتن نه آقا راننده.سوار نمیشیم.من همین جور مونده بودم.انگار که اگر کنار یه نامحرم مینشستن گناه کبیره ای مرتکب میشدن یا میرفتن جهنم و امثالهم! آخرش من دلم سوخت براشون و از تاکسی پیاده شدم و بقیه راهو پیاده رفتم تا اونا بشینن و بتونن برن بهشت!

نمیدونم زندگی به شدت تکراریه یا من گرفتار روزمرگی شدم.این روزا فقط موسیقیه که آرومم میکنه.

اونقدر علیه جامعه پزشکی تبلیغات سوء شد و به بهانه ی عده ای آدم نالایق چوب حراج به آبرو و شخصیت بقیه این فرشتگان زدند که کشته شدن دو پزشک به فاصله ی یک روز جلوی در مطبشون و کور شدن دو پرستار در یک بیمارستان به فاصله ی یک ماه جز عده ی قلیلی کسی رو متاثر نکرد.شنیدن این کلمات تلخ  واقعه رو تلخ تر میکرد که "حتما خوب نرسیدن به مریضاشون.نصف پولی هم که میگیرن کار نمیکنن برای مردم". نمیدونم پزشکانی که برای خدمت به مردم همه عمرشون،جوونیشون،زندگیشون و خانوادشونو وقف میکنن اینه حقشون؟پزشکی که فقط سی و چند سال از عمرشو صرف سختی های مطالعه دروس پزشکی و من بعد از اون هم خدمت به مردم کرده اینه جوابش؟یعنی یک پزشک با هوش و ذکاوتی که داشته نمیتونسته به راه های کم دردسر تر و آسون تر برای زندگیش بره و موفق بشه؟گیریم که پول هدف بوده.راه های آسونتر و سریعتری برای پول در آوردن نبوده؟گیریم که پزشک خدای نکرده و براثر خستگی یا فشار و استرس کوتاهی کرده.در یک روز چند نفر برای راه انداختن کار شما و در حق شما کوتاهی میکنن.پس باید اونا رو هم بکشید؟نمیدونم چرا درآمد ناچیز پزشکا  در برابر سختیهایی که چه در طول دوران تحصیل چه در حین کار تحمل میکنن اینقدر به چشم میاد؟و علامت سوال های دیگه.

یکی از زیبا ترین ترانه های ابی رو میخوام بذارم:

بگو نه! به خط کشیدن رو پرِ پرواز رویا
بگو نه! به سنگ پروندن به قناری به شقایق
به سیاه کردن آینه به قفس کردن مهتاب
بگو نه! به سنگسار دوتا پروانه ی عاشق

رد شو از ترس و به سایه بگو نه!
بگو نه! که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه!
بگو نه که عاشقی آسون شه!

بگو آره!
به ستاره
بذار از صدات یخ شب واشه
به رهایی بگو آره!
بگو آره که جهان زیبا شه !

بگو آره به ترانه
بگو آره به شکفتن

بگو نه! به رمز و راز و
به اشاره ها بگو نه!
تو به این نو شدن از نو
بگو آره بگو آره
به دوباره دلسپردن
به دوباره ها بگو نه!

رد شو از ترس و به سایه بگو نه!
بگو نه! که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه!
بگو نه که عاشقی آسون شه!

بگو آره!
به ستاره
بذار از صدات یخ شب واشه
به رهایی بگو آره
بگو آره که جهان زیبا شه !

 

 

نوشته شده در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط پویان نظرات ()