در خونتو باز میکنم.وارد حیاط میشم.موزاییک به موزاییک اینجا برام خاطرست.وجب به وجبش یادآور بهترین روزای زندگیمه.یادمه هوای اینجا همیشه یه عطر دیگه ای داشت برام.خاک اینجا یه پاکی خاصی داشت.آبش مزه دلپذیری داشت.همه چیز.همه چیزش یه جور دیگه بود.سرمو بلند میکنم.یه نگاه به درختای تو باغچت میکنم.به اون درخت توت شرابی.آخ!که من عاشق اون درختم.با اون نردبون کوتاهی که تکیش بهش بود.یادمه همه ی ذوق و شوقت این بود که نوه هات دورت جمع بشن و تو به کوچیکترا که ماها باشیم بگی برید تا توتاش نریخته بچینیدشون.ما هم با عجله از اون نردبون بالا میرفتیم و اصلا گوش نمیدادیم به صداهایی که از طرف بابا مامانامون بود که" بچه ها مواظب باشید نیفتید.همو هل ندید."آخ که چه کیفی داشت زیر اون درخت رفتن.یادمه همیشه دعوامون بود سر این که کی اول بره بالا.بعدش دستامونو پر میکردیم از توت.آخه مگه توتش تموم میشد.هنوزم که هنوزه یه همچین درخت توتی ندیدم.با اون رنگ قرمز قشنگش که تا چند روز رو دست وصورتمون میموند.بعضی موقع ها اینقدر میخوردیم و لبمون رنگ میگرفت که رومون نمیشد بریم مدرسه!یواش یواش که بزرگتر شدیم یه روز میومدیم خونه .و در یخچالو باز میکردیم میدیدیم یه کاسه پر از توت شرابی هست که تو فرستاده بودی.

وارد خونه میشم.نگام به جا نمازت میفته."بوی یاس جانماز ترمه ات"منو یاد اون نمازای قشنگت انداخت.یاد اون با صفا دعا خوندنات افتادم.یادمه وقتی نماز میخوندی یواشکی نگات میکردم مگه اینکه بتونم خدا رو ببینم.چون میدونستم یه جایی همون نزدیکیاست.یه جایی کنار تو.وقتی نماز میخوندی،خونه ات یه حال و هوای دیگه ای میگرفت.نمی دونم.همه چیز یه جور خاصی میشد.همه چی یه رنگ و بوی دیگه ای میگرفت.انگار آدم تو اون لحظه عرشو احساس میکرد.میشد تو معنویت سیر کرد.میشد عشق و معرفت رو دید.صفا و خلوص رو میفهمیدی.می فهمیدی زیبایی یعنی چی.می فهمیدی مخلوق و خالق یعنی چی.همیشه هروقت امتحانی چیزی داشتم میسپردم که برام دعا کنی.می دونستم اگر دعای تو پشت سرم باشه امکان نداره موفق نشم.نمی دونم.حالا که چند روزه رفتی اون بالا مالاها بازم منو تو دعاهات یاد میکنی یا نه؟چشمم به قرآن و کتاب دعات میفته که محال بود یه روز نخونیشون.قرآنت منو یاد اون عیدیایی میندازه که تو نوروز و غدیر بهمون میدادی.حتی حالا هم که نیستی اما عیدی بچه هات رو یادت نرفته بود که وقتی قرآنتو باز کردیم،حداقل برای بچه هات "اسکناس تا نخورده ی لای کتاب"بود.ولی اون عیدی فقط از دست تو مزه میداد گرفتنش.کی به خودش جرات میده که بخواد مثل تو اون عیدیارو تقسیم کنه؟کی میتونه خودشو جای تو بذاره؟کدوم دستی،سبکی دست تو رو داره؟کدوم عشقی،حرارت عشق تو رو داره؟کدوم نفسی،رایحه نفس تو رو داره؟اون عیدیارو چون تو میدادی ارزش داشت.چرا حداقل چند روز بیشتر صبر نکردی که خودت اونا رو بهمون بدی؟شاید اینجوری آخرین عیدی گرفتن از تو رو بیشتر مزه مزه میکردیم.

چشمم به تختخواب میفته که این روزای آخر روش خوابیده بودی.یادمه هر وقت میومدم پیشت و تو میخواستی منو بوس کنی،صورتمو میاوردم جلو.بعد تو میگفتی:"نه!فقط از پیشونی"اما روزای آخر دیگه حتی توان یک بوسه هم تو بدنت نبود و حسرت آخرین بوسه ات بر بلندای پیشونیم و در اعماق دلم باقی موند.که دیگه هیچوقت دست یافتنی نیست.

نگاه به در و دیوار خونه میکنم.هر جا رو که چشمم میفته تو رو میبینم.تو اناق پذیرایی وقتی اون بالا نشستی و ماها همه دور وبرت.یاد اون سفره هایی که به هر بهانه ای مینداختی تا بچه هات و بچه هاشونو دور خودت جمع کنی.موقعی که من به دنیا اومدم چقدر تو خوشحال و خندون بودی.اگه میدونستم فقط یک هفته بعد از بیستمین سالگرد خنده هات برای به دنیا اومدن من،اینبار این منم که باید برای از دنیا رفتن تو اشک بریزم شاید هیچوقت نمیومدم.کی میگه تو نیستی؟کی میگه تو رفتی؟تو اینجایی.همین جا.همین جا روی این صندلی.همین جا کنار اون میز.همین جا جلوی چشمم.اما برای دیدنت به جای اینکه چشمامو باز کنم باید ببندمشون و ببینمت.همین!

این هم ترانه ای برای تو و به خاطر تو:

ﺗﻮ ﻫﻤﻮﻧﻲ ﻛﻪ ﺗﻮی ﻣﻮج ﺑـﻼ

 ‫واﺳﻪ ﺗﻮ دﺳﺘﺎﻣﻮ ﻗﺎﻳﻖ ﻣﻲﻛﻨﻢ

‫اﮔـﻪ ﻣﻮﺟـﺎ ﺗـﻮ رو از ﻣﻦ ﺑﮕﻴـﺮن

‫ﻗﻄﺮه ﻗﻄﺮه آب ﻣﻲﺷﻢ دق ﻣﻲﻛﻨﻢ

‫وای ﻛﻪ دﻟﻢ ﻃﺎﻗﺖ دوری ﺗﻮ ﻫﻴﭻ ﻧﺪاره

‫ﺑـﻐـﺾ ﻧـﺒﻮدن ﺗـﻮ اﺷـﻜـﺎﻣﻮ در ﻣﻴـﺎره

 ‫ای ﻛﻪ ﺑﻲ ﺗﻮ اﻳﻦ ﻛﻮﻳﺮ، ﺧﻮاب ﺑﺎرون ﻣﻲﺑﻴﻨﻪ

‫وﻗﺘـﻲ ﻧﻴـﺴﺘﻲ، ﻏـﻢ دﻧـﻴﺎ ﺗﻮی ﻗﻠﺒـﻢ ﻣﻲﺷﻴﻨﻪ

‫ای ﻛﻪ ﺑﻲ ﺗﻮ واﺳﻪ ﻣﻦ، ﻫﻤﻪ دﻧﻴﺎ ﻗﻔﺴﻪ

‫ﻣﺴـﻴـﺢ از ﻧـﺒـﻮدن ﺗـﻮ اﻟﺘـﻬـﺎب ﻧﻔﺴﻪ

‫وای ﻛﻪ دﻟﻢ ﻃﺎﻗﺖ دوری ﺗﻮ ﻫﻴﭻ ﻧﺪاره

‫ﺑـﻐـﺾ ﻧـﺒﻮدن ﺗـﻮ اﺷـﻜـﺎﻣﻮ در ﻣﻴـﺎره

 ‫ﺗﻮی ﺑـﻬـﺖ ﻏﻢ و ﺗـﻨﻬﺎﻳﻲ ﻣﻦ

‫ﺑﻪ ﺳﺮم دﺳﺖ ﻧﻮازش ﻛﺸﻴﺪی

‫وﻟﻲ ﺑﺎ رﻓﺘﻨﺖ ای ﻫﺴﺘﻲ ﻣﻦ

‫ﻫﺴﺘﻲ ﻣﻨﻮ ﺑﻪ آﺗﻴﺶ ﻛﺸﻴﺪی

 وای ﻛﻪ دﻟﻢ ﻃﺎﻗﺖ دوری ﺗﻮ ﻫﻴﭻ ﻧﺪاره

‫ﺑـﻐـﺾ ﻧـﺒﻮدن ﺗـﻮ اﺷـﻜـﺎﻣﻮ در ﻣﻴـﺎره

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط پویان نظرات ()