همیشه عاشق روزای نزدیک به عید بودم.یه حال و هوای خاصی داشته و داره.این روزا همش دوست دارم برم بیرون.خیابونا رو نگاه کنم.مردمو ببینم.که چقدر با نشاطن.با اشتیاقن.یه برق خاصی تو چشماشونه.خنده ی شیرینی رو لباشونه.که هیچ موقع دیگه ای نیست.هیچ موقع دیگه سال اینقدر همه چیز زنده نیست.اینقدر همه چیز نفس نمیکشه.اینقدر همه چیز نمی تپه.اینقدر همه چیز خوب نیست.تو خیابون قدم میزنم و نگاه میکنم:پسربچه ای که واسه خریدن یه جفت کفش تو پوستش نمیگنجه.خانومی رو میبینم که با وسواس داره لباسی رو که شوهرش پرو میکنه برانداز میکنه.دختر  کوچولویی که زل زده به تنگای بلوری پر از ماهی قرمز،انگار که این عجیب ترین و زیباترین چیزایییه که تو عمرش دیده..دختر و پسر جوونی رو میبینم که دستشون تو دست هم دارن واسه بهار زندگیشو نقشه ها میکشن. قدم میزنم.مغازه ها رو نگاه میکنم.فروشگاه هایی که همشون تا این موقع شب بسته بودن یا اگرم باز بودن حوصله جواب دادن مشتریاشونو نداشتن حالا انگار تازه کارشونو شروع کردن لباس فروشی که تا یه  ماه پیش هزار تومن هم تخفیف نمیداد حالا خیلی راحت زیر قیمت جنساشو میفروشه.میوه فروشی که همیشه اخماش تو هم بود،حالابرق دندوناشو میتونم بینم.مردمی که پشت چراغ قرمز شیشه هاشونو باز نمیکزدن که مبادا یه بسته آدامس از بچه های سر چار راه بخرن حالا دارن دونه دونه شونو صدا میکنن و چندتا چندتا ازشون خرید میکنن.میرم ومیرم.از کنار رستورانا رد میشم.که سرشون شلوغ تر از هر موقع دیگه اس.و تقریبا همشون تا الان باید رزرو شده باشن.واسه روزای عید.ظهری سر وصدای بچهای مدرسه ای از تو کوچه میومد.فک کردم که بچه های الان چه حسی دارن.یاد اون موقع های خودمون افتادم.لحظه شماری میکردیم که مدرسه تعطیل شه.یاد ترقه هایی می افتم که قایمکی رد وبدل میکردیم.یاد پیکای نوروزی میفتم که هیچ وقت نذاشت عید بهمون خوش بگذره.یاد ساعتای آخر میفتم که معلما هم دیگه درس نمیدادن و مذاشتن بزنیم تو سر وکله هم.وای که بازیای داخل کلاس چه کیفی میداد...چشمم به بیمارستان میفته و جلوش وایمیسم.چند سال دیگه من باید این موقع های سال اینجا باشم.پیش مریضا.نگاه آسمون میکنم.چشامو میبندمو یه نفس عمیق میکشم و رد میشم..قدم میزنم.رو زمینو نگاه میکنم.هنوز گوشه کنارا رو زمین برف دیده میشه.هنوزم بعضی جاهای پیاده رو یخ زده است.ولی چه اهمیتی داره.بهار داره میاد.الان زمستونه.ولی همه چی رنگ وبوی بهاری داره. هوا سرده.بخار نفس آدم مشخصه.سردتر از روزای دی و بهمن نباشه،گرمتر هم نیست. ولی اصلا تاثیری رو مردم نمیذاره. نزدیک عیده.این روزا غنیمته.مردم ما کم اینجور شادیا رو تجربه میکنن.قدرشو بدونیم.لذت ببریم.مزه مزش کنیم.کاشکی همیشگی بود.کاشکی مختص همین روزا نبود.میشه بهاری بود.میشه نفس کشید.میشه زندگی کرد.حتی توی این هوای سرد.حتی توی این زمستون.

پ ن 1: الان فقط این آهنگ میچسبه:

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

 

پ ن2:خسته شدم از بس زیرپوستی نوشتم.فک کنم این وبلاگ نفسای آخرشه.

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط پویان نظرات ()